خورشید از پس پسمانده های مرداب نور کمرنگ خویش را بر چهره ی ماتمزده ی یاران حیرت زده ی درمانده می تاباند. رهگذرانی در سکوت و فارغ از دغدغه بی اعتنا می گذرند ... نسیمی نه چندان دلنواز علف های هرز و به ظاهر زیبا را می جنباند گویا رقص هرزناکی خویش را به جشن نشسته اند... و من نگاهم به دوردست. افق تاریک ، مرداب راکد ،خورشید مرگبار، ومن دلگیرو پیر.
خبری نیست ، او که در انتظارش هستم، نیست هر چند صدای خس خس نفس نجات بخش او را در گوش حس می کنم. او هم نمی آید نکند او نیز ترسیده و .. یاران همه مشتاق نگاه ، چشم ها خسته و خیره به افق تا بلکه نور نجات را به نظاره بنشینند اما نه ...
حالتی از یاس و امید
و نگاهی چو نگاه یک شهید
بلکه یک پیک رسد
و به فریاد بگوید
همگی شاد شوید.....
اما خبری نشد من ماندم و تاریکی افق و چند یارانی رنجور. دیگر باید برگشت مرداب را باید به مرداب سپرد. باید دل به دریا زد.باید بر امواج پرید و با او رفت تا شاید...اگر او نمی آید باید من بروم تا از فریب رهایی یابم... بیچاره یاران بیهوده فکر باران
چه خوش گفت اخوان ثالث شاعر خوشفکرمعاصر که روانش شاد باد :
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب...
پی نوشت : این دلنوشته یک حس غریب بود که تراوید و در خلوتکده ام ماندگارش کردم .
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط م. یارمحمدی ( آصف )
|
دو رباعی ساخته ی فکر ناپخته ام تقدیم به مهرداد که خاطرات یکساله با او را هرگز فراموش نخواهم کرد...
ای مهر که تو زبانت شیواست شیوایی تو باعث شیدایی ماست
تو با نظرت که مهرشیوا نام است شرمنده نمودی تو مرا با سخن راست
نعره ها گاهی به شمشیر زبان آلوده اند بد به حال مردمانی که مدام آسوده اند
گر تو از زخم زبانم بارها رنجیده ای تو کنون بخشای بر من که خطا ها بوده اند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط م. یارمحمدی ( آصف )
|
باسلام یکی دیگر از تراوشات خیالی ام را در زیر می آورم برای کسانی که همدرد و همفکر من هستند
آه فسردم از فسون
روز مرا شب نکنید
ننگ بر این رخوت شب
ظلمت شب در این سکوت
می خورد آهسته مرا
مانده ز هستی ام دگر
فکری و آهی و غمی
فریاد کشم باید
از جور سیه نامان
کز روز سفیدی را
وز شب سیاهی را
می قاپند و می گویند
این است که هست باید
ور نه تبرستان را
باید که به یاد آری
تا ریشه ی سفتت را
با آن تبر نیرنگ
از جای بدر آرند…….
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط م. یارمحمدی ( آصف )
|
چه خوش روزی بود روز جدایی اگر با وی نباشد بی وفایی
و ناگها ن چه زود دیر می شود.......
و چقدر اندوه بخش است وقتی آدم از خلوتکده ی خویش جدا می افتد
و امروز باز اتصال به عالم مجازی و خلوتکده ام که در در گذشته ای نه دور در آن زندگی می کردم باز حالی دیگرم بخشید.
و اما سخن امروز:
« کاش آدم ها برای اثبات خویش از نفی دیگران استفاده نکنند چرا که این نشانه ی ضعف و وحشت آنهاست »
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط م. یارمحمدی ( آصف )
|