تبليغاتX
«باغدشت خیال»



اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



*مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

 *جامعه دو طبقه دارد: 1:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند 2:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.

*تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن.

 *چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

 *کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟

 *آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و... یا به درون پریده اند.

 *چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



 سلام مطلب زیر از کامنت های دوست فرزانه ام محمد رحیمی است  جالب و پرمعناست

جانا مرا به سینه ی محزون قرارنیست
در چشم نیمه بازبجزرنج خـــــار نیست

يــك عمـــردرفــراق رخ يــارسوخــتيم
برصيد كشته حاجت هيچ انتـظارنيست

گفتيم درس ومدرسه راه علاج ماست
صدحيف علم ودين وهنردرشمارنيست

بايد به بوستان جــهان گل فــزون كني
تخريب باغ وكشتن مرغ افتخارنيست...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:5 قبل از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



محصول نیایش ابرها طراوت و شکفتن است

رعد اوج نیایش ابرهاست و مقدمه باران

بیایید در کلاس ابرها زانو بزنیم و شکفتن بیاموزیم

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



 

سلام شعر از من نیست:

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟ 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



ترجيح مي دهم با كفشهايم راه بروم و به خدا فكر كنم

 تا اينكه در مسجد بنشينم و به كفشهايم فكر كنم.

 

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش                                                        

                                                                     دکتر شریعتی                

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |




من صبورم اما . . .

 به خدا دست خودم نيست

 اگر مي رنجم

 يا اگر شادي زيباي تو را

 به غم غربت چشمان خودم مي بندم .

من صبورم، اما ...

 من صبورم اما . .

. چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !

 و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

 مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

 من صبورم اما . . .

 بي دليل از قفس کهنه شب مي ترسم

 بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب

 و چراغي که تو را

از شب متروک دلم دور کند ،مي ترسم.

 من صبورم اما...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی عشق

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

 وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

 گریه ی پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

 درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آواز من مانوس بود

 لحظه ی پایانیم را حس نکرد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |



 

سلام ! شعری از زنده یاد همیشه جاویدان دکتر علی شریعتی تقدیم به خودم و همه دوستداران او:

 خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!
خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مس و قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!
خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط محمد یارمحمدی ( آصف ) |